روزگار سختی بود

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه وهمگی بادلی خوش کنار هم زندگی کنید

چندروز پیش اومدم ودلیل اینکه اینقدر دیر آپ کرده بودم وتوضیح دادم اینقدر نوشتم که خدا می دونه خاطرات تلخ خودمو تو این چند ماه موبه مونوشتم گریه کردم ونوشتم ولی موقع انتشار پرشین بلاگ خطا دادو حتی یکی ازنوشته هام هم ذخیره نشد اینقدر اعصابم خوردشد که خدا می دونه سرم درد گرفته بود ولی بعدش که فکر کردم دیدم این وبلاگ پارساست وقرارنیست من خاطرات خودم روتوش بنویسم برای همین فقط سرفصل وارمیگم که بعد ها که پارسا خوند بدونه که عمش چه روزگار تلخی رو سپری کرده.

رفتیم کربلا خیلی خوب بود برگشتنی حالت تهوع بدی داشتم روز بعداز اومدنمون آزمایش دادم مثبت بود ومن حامله بودم خوشحال شدم ولی به مدت یک دقیقه مسئول آزمایشگاه گفت 48ساعت بعد باید تکرارشه حامله بودم ولی تیر خیلی کم بالا می رفت خلاصه 23اسفند کورتاژشدم گفتند جنین رشد نکرده من که سال 90خیلی بدی رو پشت سر گذاشته بودم دوتا عمل محمود وبالاخره کورتاژخودم لحظه شماری می کردم که سال 90تموم بشه تااز شر این همه دکترومریضی وقرص وآمپول راحت شم ولی نمی دونستم که عملی بزرگتر درانتظارمه 47روز درد وخونریزی رو تحمل کردم ودکتر فقط گفت طبیعیه تااینکه 9اردیبهشت 91بادرد وحشتناکی رفتم مطب واز اونجا هم برای سونوگرافی بیمارستان سینابعد ازکلی دردسر سونوگرافی شدم گفتند تمام سطح شکمت پرخون شده  واز همان اتاق سونو رفتم اتاق عمل، تشخیص حاملگی خارج از رحم بود مات منگ هیچی نفهمیدم پس کورتاژچی بود؟ یعنی چی؟ساعت 11شب عمل شدم عمل وحشتناکی که هنوز هم اثراتشو احساس می کنم خلاصه فهمیدم کورتاژم اشتباه بوده واز همان  اول خارج رحم حامله بودم الان راضیم نه ازدست دکتر از دست تقدیرم چون فقط خداخواست که زنده بمانم دکتر گفت اگه نیم ساعت دیر تر رسیده بودی می مردی خلاصه بعد ازچند روز فکر کردم که خوبم اومدم محل کارم بعداز ظهربود دیدم از جایی که قبلا درن وصل بود خون زد بالا باز روز ازنو روزی ازنو زنگ زدند دکتر گفت به هیچ وجه نباید بشینه چون احتمال داره که جای بخیه ها باز بشه چندروزی رو با دل دردو کمردرد تحمل کردم تا یک ماه بعد حالت تهوع بدی داشتم خلاصه الان بهترم ولی خوب فکر می کنم دیگه هیچ وقت مثل سابق نشم لوله رحم سمت چپم روبرداشتن خلاصه مصیبتی بود بس بزرگ این بود که چند وقتی رو نتونستم بیام ببخشید .

 

تو این مدت مادربزرگ فرزانه جون هم فوت کرد خیلی زن خوب وفهمیده ای بود بنده خدا برای پارسا خیلی زحمت کشید ومن نتونستم تو هیچ کدوم از مراسمشون شرکت کنم وتا آخر عمرم شرمندشون شدم از همین جا دوباره فوت ایشونرو به فرزانه ومامان مهربونش وتمام فامیلشون پدر بزرگ خاله ها وداییهای فرزانه جون تسلیت میگم انشالله همیشه تو خوشی ها ببینیمتون انشالله خدا بهتون صبر بده

 

/ 4 نظر / 75 بازدید
فروه

الهی بگردم..چه روزای سحتی داشتی...ولی خوشحالم که همشو پشت سر گذاشتی..ایشاالله هم خودت و هم همسرت همیشه سالمو شاد باشین...:-)

معصومه عمه پرهام

سلام عزیزم. خدا رو شکر که الان خوبی و با زبون روزه دعا میکنم ایشالا همیشه سالم و تندرست در کنار خانوادت باشی. دلم خیلی برات تنگ شده بود.[قلب] پارسا کوچولو رو از طرف من ببوس عزیزم [ماچ] بازم میگم خدا رو شکررررررر که الان حالت خوبه [گل]

نیکا

سلام عزیزم عمه مهربون امیدوارم خدای مهربون به همین زودیا یه نی نی خشگل و ناز مثل پارسا جون برات بفرسته بوسسسسسسسسسسسس [ماچ]

عمو جواد

سلام عمه titi![لبخند][لبخند] حالتون خوبه؟ بهترین انشالله باز که آپ نشدین خیلی وقته[زودباش][منتظر] چند وقت پیش یه تب لت خوب پیدا کرده بودم براتون یادم رفته بود بگم[پلک][من نبودم][اوه] این لینک تبلیغاتشه،ببخشید دیگه[خجالت] http://www.lotuslaptop.com/asus/295-asus-tf300.html مال شرکت asus و زیاد تعریفش می کردن،هم کارشو هم قیمتشو راستی ببخشید ایمیلتونو نداشتم میل کنم[شرمنده]